خرید بک لینک
می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تو وهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود این اتفاق ها اما از درون من می گذرد با تمام بادهای شمالی که ویرانی سخت می گذارد بر شن ها ریه هایم می ترسند هوایت سنگین است و مرطوب مثل روزهای آخر مرداد بندرعباس می دانم آخر، دریکی از این روزها دوزیست می شوم می دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشم مثل خرچنگ های کوچک ساحل تو اما ، نمی مانی می دانم مثل رویاهای نیمه شبان که در یاد "ابی"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: چهارشنبه 8 مهر 1405 ساعت: 1:50

پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روند وماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنند چقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوها وغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتد آه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: چهارشنبه 8 مهر 1405 ساعت: 1:50

مرا تو ، بی سببی نیستی...

شعر و غزل معاصر زیباترین شعرهایی که خوانده ام

تلخم، آنچنان که تریاک  مبادا که ببوسی ام  معتاد می شوی

تلخم، آنچنان که تریاک

مبادا که ببوسی ام

معتاد می شوی

#ابی

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
( فروغ )

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 10:55

می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تووهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود این اتفاق ها اما از درون من می گذردبا تمام بادهای شمالیکه ویرانی سخت می گذارد بر شن هاریه هایم می ترسندهوایت سنگین است و مرطوبمثل روزهای آخر مرداد بندرعباسمی دانم آخر، دریکی از این روزهادوزیست می شوممی دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشممثل خرچنگ های کوچک ساحلتو اما ، نمی مانیمی دانممثل رویاهای نیمه شبانکه در یاد"ابی"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 10:55

پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روندوماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنندچقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوهاوغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتدآه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم می افتد...کسی می داند...نویسنده خودم "ابی"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 10:55

به قول یکی از دوستان ( آتنا )

"بعضی وقتا واژه هات جفت و جور نمیشن!
میخوای حرف بزنی...
میخوای بنویسی...
اما هرچی تو لغت نامه ذهنت میگردی کلمه ای رو پیدا نمیکنی که حالت رو نشون بده !
انقدر به این گشتن ادامه میدی که آخرش نتیجه اش میشه یه سرگیجه و کلافگی دیوونه کننده...
چون نمیتونی حتی به خودت بگی که چه حالی داری ..."

یعنی

نمیدونی

چه مرگته

من اینجوریام الان

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 16:00

سلام بابایی جات خوبه حالت چی؟ اصلا قلیونت به راهه؟ کسی هست واست زغال آتیش کنه و قلیونت رو چاق؛ ولی بابایی خیلی قلیون نکشی آ می دونی که دکترا چی گفتن؟نه بعدِ تو حالِ ما اصلا خوب نیست ولی؛من دلم گرمه به ارثیه ی پدری م ؛ باباییکه سرو تهش و جمع کنی میشه همین سنگ سرد و دلتنگیه پنجشنبه ها و غروب جمعه ها و فاتحه ای که گاها یکی در میون لالوی روزمرگیام گم میشهآره بابایی منپشتم گرمه به همین سنگ سخت به نام مراد فرزند محمد متولد ۱۳۱۳ که سالیان سال با دستان پینه بسته ت برآن کوفتی که نانش کنیپس گرامی باد نامت و ماندگار باد مهربانی تکه تمام دلتنگی و چشم به راهیِ دیدنت نه اصلا تمام خیابونا تموم قدم زدنام و تموم شاعر پیشگی م از وقتی شروع شد که من آمدم اما تو خیلی زودتر رفته بودی بی آنکه بفهمی پسرک لاابالیَ ت شاعر شدبابایی میشه یه بار دیگه با اون قدِ بلندت بلندم کنی و بکوبی َم زمین چنان که ساعت ها از این جهان دور باشم آوخ که نمیشه نوشت تموم کودکی و بازی گوشی ها و حالا بغض و بغض و گریه... خدا بیامرزدت خدا پدرو مادرت َم بیامرزدبرچسبها: نویسنده خودم ابی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 22:37


وقتی چشمانت نمی وزند
خانه َم باد است
دست هایم ویرانی
و ابرها چشم هایم
روز هایم سمت ابرهایی ست که همیشه می بارند روی خواب هایم
قلبم سرد است و صورتم سردتر
رویا هایم را جمع می کنم و
باران ها را به آتش می کشم برایت
خواب هایم می سوزند
صورتم گرم می شود

من بعضی وقت ها کنار ابرهایی که آتش گرفته ند بیدار می شوم
با لب هایی
سوخته

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 22:49

زندگی یک چمدان است که می آوریشZendegi yek chamedan ast ke mi avarishبار و بندیل سبک میکنی و میبریشBar o bandil sabok mikoni mibarishخودکشی مرگ قشنگی که بدان دل بستمKhodkoshi marg ghashangi ke bedab delbastamدست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستمDast kam har do se shab sir be fekrash haatamگاه و بی گاه پر از پنجره های خطرمGah o bi gah por az panjareg hai khataramبه سرم میزند این مرتبه حتما بپرمBe saram mizanad in martabeh hatman beparamچمدان دست تو و ترس به چشمان من استChamedan dast to o tars be chesbman man astاین غم انگیزترین حالت غمگین شدن استIn ghamangiz tarin halat ghamgin shodan astبی تو من با بدن لخت خیابان چه کنمBi to man ba badan lokht khiaban cheh konamبا غم انگیزترین حالت تهران چه کنمBa ghamangiz tarin halat tehran cheh konamبی تو پتیاره پاییز مرا میشکندBi to patiareh paiz mara mishekanadاین شب وسوسه انگیز مرا میشکندIn shab vasvaseh angiz mara mishekanadترانه آهنگ بی تو امیر عظیمیقبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکشGhabl raftan do seh khaf fosh bedeh dad bekeshهی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکشHey tekanam bedeh nefrin kon o faryad bekeshقبل رفتن بگذار از ته دل آه شومGhabl raftan bogzar az tah del ah shavamطوری از ریشه بکش اره که کوتاه شومTori az risheh bekesh areh ke kotah shavamمث سیگار خطرناکترین دودم باشMes sigar khatar ak tarin dodam bashشعله آغوش کنم حضرت نمرودم باشSholeh aghosh konam hazrat namrodam bashهر پسر بچه که راهش به خیابان تو خوردHar pesar bacheh ke rahash be khiaban be to khordیک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مردYek shabeh mard shod o yekeh be meydan zad oادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:08

الانِ خودمو دوس دارم چون به قول کسی "حالم عوض میشه حرفِ تُ که باشه" اصلا قرار دیگری نبوده و نیستحالا که سی و ششمین سال زندگیم هست به پشت سر نگاه ک می کنم خیلی جاها این شهر و آدم هاش خونی و غیر خونی خواستن که زمین خوردنمو ببینن اما زهی خیال باطل نه اینکه قوی بودمو این چیزا نه به زانو در اومدم گاها نه اینکه نتونستن نه تو نذاشتی و می دونم که اونقد که باید قوی می بودم نبودم ولی می خوام تموم این شهر رو جا بذارم با تموم آدماش و به تو فکر کنم و پشتم به تو گرم باشهبرچسبها: روز نوشت, خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:08

نوشتی آتش و رفتیتمام دفتر سوختبه شعر لانه رسید آتشو کبوتر سوختو بیت بیت جلو آمدو زبانه گرفتقصیدهقطعهغزلبیت خشک با تر سوختنگاه عاشق مردی اتاق را چرخیدشبی دو خاطره درگیرودار بستر سوختپسر نشست و به مغز خودش تپانچه گذاشتو مدتی پس از این اتفاق دختر سوختنوشتم"آب"نشدرودبرکهدریاچهبه پیش آمد و واژه شناور سوختدوباره شاعر تو شعر ناتمام گفتدوباره از هیجان تو بیت آخر سوخت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:08

-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمی کند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادرروزت مبارک_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_کلاس اولبابا آب دادبابا نان دادمادر را بیخیالحرفی از او نبودذهنمان مادی بارآمدتا در علوم راهنماییقلب راموتورخانه ارسال گلبولهای پول دوستیبدانیمو هیچگاهنپرسیمدر آن کلاسچرا زیباترین مفعولهمیشه غایب بودمادر؛ عشق دادعشق…؟جیبهاي خودراچنان سفت نگه داشته ایمکه احساس از قلبهایمان رفتبرچسبها: روز نوشت روز مادر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:10


وکسی هنوز مرا به مادرم پس نداده . و شاید روزی دوباره صدایش را بشنوم که بگوید . مامان  بیدار شو تب داری؟ داری کابوس دنیا رو می بینی. 

کاش'>کاش فقط

ای کاش

چقدر دلم برات تنگ میشه 

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:10

تقدیم به تو که  همسر و همراه و همراز همیشگیه دنیامی ...روزت مبارک در تومن همینم  به خیالی ، همه کسبر لب تو ، سرخ در رگ تو ، سبز جاری م همچو نفس به درنگی اماهیچ کسم ، هیچ دور از تو .گمم آن چنان در تو که زیستن برای من کاری ست علی حدهبا این حال نمی دانم که چگونه و کی  برایت  مرده ام این تویی که در منی و من همانم ، هماننه آنچنان  بزرگ ونه آنچنان کوچکدرست قد مهربانیتو همین برای من کافیستبزرگم می کندو مایل به سمتی که شبیه هیچ سمتی نیستاز دیشب های چشمت/پلک وا کردمبا"دوستت دارم"هایی در دستروی لبه ی آسمانی پر ستاره بر بند این حوالی خوشبختکه حرف های توست/ دهان به دهانتاامروزهای "دوستت دارم"که حواسم را پرت می کندسمت جهانی که هندسی نیستگام که می گذاری دنیایم کج می شودسمت درختان سرو ، پای جوی آببه خواب می بری امدر خواب هایم رودی ستشبیه دست هایتکه از شانه هایم می ریزدو از گونه هایم بالا می رود اصلا حرف تو که می شودحرف در دهان می چرخد و روی لبهایم گم می شودمن ایستاده ام اینجامیان این همه حرف ربطکه ربطم دهد به تو به آفتابنزدیک تر بیا،من بی توبغضم... بغض ...سردم...سردکبریتی به من بدهروحم باروتقلبم بشکه ی دینامیت،از جرقه ای مشتعلم کنبوسه ای به من بدهداغ داغ داغمی خواهم با دهان گر گرفته بمیرمروی لب هایت که یکی پیرهن مرگ را بردوش می اندازدودیگری از تن در می آوردنویسنده:ابراهیم دررفته  برچسبها: نویسنده خودم, ابی, ابراهیم دررفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:10

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟سربه تایید تکان دادی و گفتی آری!(عین مرگ است اگر بی تو بخواهد بروداو که از جان خودت دوست ترش می داری)ای که نزدیک تری از من دلتنگ به منبین ما نیست به جز فاصله ای اجبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر صادقی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 21:00

صفحه بندی