می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تو وهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود این اتفاق ها اما از درون من می گذرد با تمام بادهای شمالی که ویرانی سخت می گذارد بر شن ها ریه هایم می ترسند هوایت سنگین است و مرطوب مثل روزهای آخر مرداد بندرعباس می دانم آخر، دریکی از این روزها دوزیست می شوم می دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشم مثل خرچنگ های کوچک ساحل تو اما ، نمی مانی می دانم مثل رویاهای نیمه شبان که در یاد "ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روند وماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنند چقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوها وغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتد آه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم می
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی

مرا تو ، بی سببی نیستی...
شعر و غزل معاصر زیباترین شعرهایی که خوانده ام
تلخم، آنچنان که تریاک
مبادا که ببوسی ام
معتاد می شوی
#ابی
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
( فروغ )
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تووهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود
این اتفاق ها اما از درون من می گذردبا تمام بادهای شمالیکه ویرانی سخت می گذارد بر شن هاریه هایم می ترسندهوایت سنگین است و مرطوبمثل روزهای آخر مرداد بندرعباسمی دانم آخر، دریکی از این روزهادوزیست می شوممی دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشممثل خرچنگ های کوچک ساحلتو اما ، نمی مانیمی دانممثل رویاهای نیمه شبانکه در یاد"ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها
قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روندوماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنندچقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوهاوغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتدآه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم می افتد...کسی می داند...نویسنده خودم "ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
به قول یکی از دوستان ( آتنا )
"بعضی وقتا واژه هات جفت و جور نمیشن!
میخوای حرف بزنی...
میخوای بنویسی...
اما هرچی تو لغت نامه ذهنت میگردی کلمه ای رو پیدا نمیکنی که حالت رو نشون بده !
انقدر به این گشتن ادامه میدی که آخرش نتیجه اش میشه یه سرگیجه و کلافگی دیوونه کننده...
چون نمیتونی حتی به خودت بگی که چه حالی داری ..."
یعنی
نمیدونی
چه مرگته
من اینجوریام الان
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
وقتی چشمانت نمی وزند
خانه َم باد است
دست هایم ویرانی
و ابرها چشم هایم
روز هایم سمت ابرهایی ست که همیشه می بارند روی خواب هایم
قلبم سرد است و صورتم سردتر
رویا هایم را جمع می کنم و
باران ها را به آتش می کشم برایت
خواب هایم می سوزند
صورتم گرم می شود
من بعضی وقت ها کنار ابرهایی که آتش گرفته ند بیدار می شوم
با لب هایی
سوخته
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی